سيد محمد باقر برقعى

69

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ديدار ديدم تو را و رفت ز كف اختيار باز * در دل نماند چون سر زلفت قرار باز باور نداشتم كه دگر بار بينمت * گرديد بر مراد دلم روزگار باز با آنكه تنگ در برِ من آرميده‌اى * مىترسم از زمانهء بىاعتبار باز شد رشتهء محبّت و بر پاى دل فتاد * كرديم هر گره ز سر زلف يار باز هرچند كس نگاه ندارد شكسته را * دل را نگاه دار كه آيد به كار باز عيد است و يار در بر و ساغر پر از شراب * آمد زمان مستى و بوس و كنار باز با يك‌دو جام بىخبر از خود نمىشوم * ساقى فداى گردش چشمت ! بيار باز امسال با رسيدن نوروز بين ما * تجديد شد محبّت پيرا و پار باز گفتا شماره كن چو زنى بوسه « آرمان » * گفتم كه گيرم از لب تو بىشمار باز بار گناه تا چشم من افتاده به چشمان سياهت * آتش به دلم ريخته از برق نگاهت با آنكه تمنّاى وصال تو گناه است * بگذار كه بر دوش كشم بار گناهت در باغ دل غم‌زده رويد گل شادى * افتد چو به رويم نگه گاه‌به‌گاهت بگشاى پروبال خود اى مرغ بهشتى * بر بام اميد دل اين چشم به راهت از روزنهء شوق چه شب‌هاى دلاويز * در ديده نظر دوخته‌ام بر رخ ماهت درياچهء آرامشى اى بستر آغوش * من رود خروشانم و آيم به پناهت بفكن به سرم سايه كه در باغ محبّت * تو گلبن سيرابى و من تشنه گياهت شب غم‌بار مُردم از حسرت ، نگاه مهر پيوندت كجاست * عشوهء چشم سياه فتنه‌آكندت كجاست ؟ سوز سرماى جدايى لرزه بر جانم فكند * گرمى گلخانهء آغوش دلبندت كجاست ؟ از شب غم‌بار هجران تا بياسايد دلم * اى فروغ بزم شادى ! صبح لبخندت كجاست ؟